خرید بک لینک
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زندیـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کندکسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زندنـشسته ام در انـتظار این غـبـار بی سـواردریغ کـز شـبی چنین سـپیده سـر نمی زنددل خـراب من دگـر خـراب تـر نمی شودکه خنجر غمت از این خـراب تر نمی زندگذر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غمیـکی صلای آشــنـا بـه رهگـذر نـمی زندچه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته اتبـرو کـه هـیچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زندنـه سـایه دارم و نـه بـر، بیفکننـدم و سـزاستاگـر نـه بـر درخــت تـر کـسی تـبـر نمی زندهوشنگ ابتهاج

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 20:42

امشب از آسمان دیده توروی شعرم ستاره می بارددر سکوت سپید کاغذهاپنجه هایم جرقه می کاردشعر دیوانه تب آلودمشرمگین از شیار خواهش هاپیکرش را دوباره می سوزدعطش جاودان آتش هاآری، آغاز دوست داشتن استگر چه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباستاز سیاهی چرا حذر کردنشب پر از قطره های الماس استآنچه از شب بجای می ماندعطر سکر آور گل یاس استآه، بگذار گم شوم در توکس نیابد ز من نشانه منروح سوزان آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه منآه، بگذار زین دریچه بازخفته در پرنیان رؤیاهابا پر روشنی سفر گیرمبگذرم از حصار دنیاهادانی از زندگی چه می خواهممن تو باشم، تو، پای تا سر توزندگی گر هزارباره بودبار دیگر تو، بار دیگر توآنچه در من نهفته دریائیستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین توفانیکاش یارای گفتنم باشدبسکه لبریزم از تو، می خواهمبدوم در میان صحراهاسر بکوبم به سنگ کوهستانتن بکوبم به موج دریاهابسکه لبریزم از تو، می خواهمچون غباری ز خود فرو ریزمزیر پای تو سر نهم آرامبه سبک سایه تو آویزمآری، آغاز دوست داشتن استگر چه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست فروغ فرخزاد

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:50

مـن چـرا دل بــه تــو دادم کـه دلـم میشکنییـا چـه کـردم کـه نـگـه بـاز به من مینکنیدل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتــا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو منظور منیدیـگـران چـون بـرونـد از نـظــر از دل بــرونـدتـو چـنـان در دل مـن رفته که جان در بدنیتــو هـمــایی و مــن خـسـتـه بـیـچاره گدایپـادشـاهی کـنـم ار سـایــه بـه مـن برفکنیبـنـدهوارت بـه سـلـام آیـم و خـدمـت بـکـنـمور جـوابـم نـدهـی مـیرسـدت کـبـر و منیمـرد راضی است کـه در پـای تـو افتد چون گویمسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنیمست بـیخویشـتن از خمر ظلوم است و جهولمسـتـی از عشـق نـکو باشد و بی خویشتنیتـو بـدیـن نـعـت و صـفـت گـر بخرامی در باغبـاغـبـان بـیـنـد و گـویـد کـه تو سرو چمنیمـــن بـــر از شـاخ امـیــدت نـتـوانـم خوردنغـالـب الـظـن و یقـینم کـه تـو بیخم بکنیخـوان درویـش بــه شـیـرینی و چـربـی بخورندسـعـدیـا چرب زبـانی کـن و شـیرین سخنیسعدی

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 21:50

صفحه بندی