
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشــت پـر مـلال مـا پـرنـده پـر نمی زندیـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کندکسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زندنـشسته ام در انـتظار این غـبـار بی سـواردریغ کـز شـبی چنین سـپیده سـر نمی زنددل خـراب من دگـر خـراب تـر نمی شودکه خنجر غمت از این خـراب تر نمی زندگذر گهی ست پر ستم که اندرو به غیر غمیـکی صلای آشــنـا بـه رهگـذر نـمی زندچه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته اتبـرو کـه هـیچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زندنـه سـایه دارم و نـه بـر، بیفکننـدم و سـزاستاگـر نـه بـر درخــت تـر کـسی تـبـر نمی زندهوشنگ ابتهاج
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
تاريخ: يکشنبه
20 خرداد
1403 ساعت: 20:42